به نام خدا

- اون درخت گردویی که دفعه قبل بهت نشون دادم یادته؟ ...امسال به بار ننشست. حتی به اندازه هزینه کود و آبیاری اش هم گردویی نداشت...اون برگ زرد و خشکیده هم تنها چند روز دوام آورد، عاقبت افتاد...کارگر باغ، قاطی برگای دیگه که البته بعضی هاشون هنوز کامل زرد نشده بودن، یکجا جمع کرد و آتششون زد.


بوی سوختن چوب و ذغال به مشامم می رسه. می خواهم تکیه به تخته سنگی بایستم و به بهانه بوییدن قدری نفس تازه کنم اما می ترسم سرد شوم.
با اینکه هنوز هوا به طور کامل روشن نشده اما عده ای از کوه پایین می آیند. بعضی هایشان کیسه خواب و کوله پشتی های بزرگ به دوش دارند و پیداست که شب را در کوهستان گذرانده اند.

گردوها به نسبت دو به یک بین پسر ها و دختر ها تقسیم شد. وصیت نامه همانطور که همه پیش بینی می کردند،سهم قابل توجهی برای دختر ها نداشت. بهترین و بزرگترین باغات برای پسرها نوشته شده بود و باغات پرت و کم درخت به دختران واگذار شده بود. صدا های اعتراض کم کم بلند شد. پسر بزرگ که قبل تر ها با اگاهی از متن وصیت نامه قول داده بود آن را به عدالت نزدیک کند، حالا حرف دیگری می زد و می خواست حرف پدرش به عین در وصیت نامه اجرا شود.


تازه از سونوگرافی برگشته بودیم و چشم دایی که به لکه های روی شلوار پدربزرگ افتاد ، خواست که به کمک هم شلوارش را عوض کنیم.پدربزرگ به حال خودش نبود. منگ و لخ به یک طرف صندلی چرخدار تکیه کرده بود.در اتاق را بستیم. بنا شد من زیر شانه هایش را بگیرم و بلند کنم تا دایی شلوارش را عوض کند. اما از آنچیزی که فکر می کردیم سخت تر بود.

به یکی دو نفر از آنهایی که از کوه باز می گردند ، خدا قوت می گویم. سرزنده و شاد جواب می دهند. به استراحتگاه اول یا به قولی ایستگاه یک نزدیک شده ام. کوله پشتی با اینکه وسیله های چندانی ندارد اما پشتم سنگینی می کند.صدای جوی کوچک آبی که از کنار مسیر می گذرد، حس خوبی می دهد. خم می شوم تا بند پوتینم را سفت کنم.


- بیا بابا خالتو بوس کنه ...آفرین عزیزم که می دونی جاشو ...ببین مامانش چطور آستینشو می کشه بالا تا من روی خالو ببوسم ...آخ که مزه این بوسه دلچسب ترین طعم دنیاست برام ...


بلندش کردم. خیلی سنگین تر از آنچه که فکر می کردم بود. دایی صندلی چرخدار را کنار زد و شلوار را بیرون آورد. پدربزرگ حتی نمی توانست روی پاهایش برای لحظه ای بایستد.همه وزنش روی دست ها و کتف من افتاده بود.قدری خم شده بودم. دایی نمی توانست همزمان هم به من کمک کند و هم شلوار تمیز را بپوشاند.مدام به در نگاه می کرد.مبادا کسی داخل شود و پایین تنه لخت پدربزرگ را ببیند.


حالا در نزدیکی ایستگاه دوم به دور و برم که نگاه می کنم ، جمعیت کوهنورد انگار کمتر شده.راحت تر از قبل مسیر را بالا می روم و به نظر می توانم خودم را به ایستگاه سوم برسانم.کنار درختی می ایستم و به پشت سرم نگاه می کنم.خورشید در حال بالا آمدن است و تهران در حال روشن شدن.

 


خاله بزرگتر بیشتر از دیگر خواهران نسبت به وصیت نامه شاکی ست.مدام ابراز می کند که نمی تواند خودش و البته فرزندانش را به این حکم راضی کند و به نظرش پدربزرگ اجحاف زیادی در حق دخترها کرده.


- دلبندم ...دخترکم ...ازت می پرسم دوستم داری؟میگی نه.می پرسم نداری؟میگی نه. این نه که این روزها میگی شیرین ترین "نه"ست که به عمرم شنیدم."نه" ای که از شنیدنش ناراحت نشدم.برعکس مدام ازت سوالهای مختلف می پرسم و تو در جواب همه میگی "نه" ...

 

گفتم دایی ،نمی تونم نگرش دارم .داره می افته.دایی هنوز سعی می کرد پاهای لخ پدر بزرگ را توی پاچه های شلوار جا بدهد. عصبی شده بود. سرم داد کشید.لعنتی نگرش دار.یکی بیاد ابرومون می ره. آبروی ما یا آبروی پدربزرگ؟ نگفتم .حتی اون موقع هم به ذهنم خطور نکرد که بگم. فقط همه سعیم رو می کردم تا پدربزرگ زمین نیفتد.

 

با رد کردن ایستگاه دوم و آغاز مسیر رسیدن به ایستگاه سوم، شیب مسیر به سمت بالا تند تر شده. حس می کنم با اینکه به نسبت اوایل مسیر ، راه دشوارتر شده ولی راحت تر بالا می روم و ضربانم دیگر به تندی قبل نیست.

 

دختر ها ادعا می کنند که هیچ تحریک و شانتاژی از سمت شوهرها برای اعتراض به وصیت نامه متوجه شان نیست. اگرچه هنوز اشاره ای به شکایت و دادگاه و سهم قانونی نمی کنند ولی به طور واضح از نپذیرفتن شرایط فعلی وصیت نامه دم می زنند و گاهی هم از کوره در می روند و پدربزرگ را به خاطر این بی عدالتی سرزنش می کنند.

 

-          وقتی دستمو می گیری و  باهام توی فضای خونه قدم می زنی حال هردومون خیلی خوبه ... اونقدر خوبه که شوق از چهره مون پیداست... ولی واقعن نمی تونم بگم حال کی خوشتره ... من که حس می کنم کوچکترین موجود منتسب به خودمو  همراهی می کنم توی قدم زدن ... یا تو که انگار به هیچ چیزی جز درک لذت این لحظه فکر نمی کنی.

 

دست هامو از زیر شونه های پدربزرگ توی لحظه ای که همه زورمو جمع کرده بودم ، به زیر پهلوهاش آوردم و قدری بلندش کردم.دایی توی همون فرصت کم  شلوار رو بالا کشید. لحظه ای قبل از بالا کشیدن شلوار دیدم که مایع کدری شبیه خون از شیلنگ سوند به سمت مخزن ادرار حرکت کرد. پاهام سست شد.اشک توی چشم هام جمع.

بعد از یک سربالایی تند به کفی بی زاویه ای می رسم و اینقدر از راه رفتن در این مسیر کوتاه لذت می برم که آرزو می کنم ای کاش به این زودی تمام نشود. به گمانم آنها هم که در مسیر برگشت هستند از این قسمت مسیر بی بهره نمی مانند.اگرچه به دلیل شیب کم صدای جوی آب کمتر شنیده می شود ولی شاید بیارزد به آسودگی کوتاه مدت پاها و کمرم.

 

کجا بود داداش تا حالا؟ یه بار یه مسافرت کوچیک بردشون؟ بابا ننه بیچاره ما پرتوقع نبودن ولی  داداش کوچیکترین محبت ها رو ازشون دریغ کرد.حالا عذاب وجدان چه فایده ای داره وقتی همه چی تموم شده. ادعای بزرگتری می کنه و می خواد که به وصیت بابا عمل بشه ولی هیچ خدمتی به همون بابا نکرد. دروغ می گم خواهر؟

 

-          توی بغلم می آی و می چرخونمت ... خونه دور سرمون می چرخه ... سرم گیج می ره ... زمین می ذارمت و عقب می رم و توام انگار بی تعادل شدی... دوباره می خوای که همین کارو تکرار کنیم ... من چرخونده شدنم توی بغل بابام رو یادم نمونده ...خدا کنه تو یادت بمونه ...

 

دایی گفت که چیزی نیست نترسم . به خاطر سونوگرافیه . زنیکه اون قلویرکو خیلی فشار می داد تو پهلوش . بعد با بغض گفت که کلیه های بابا بزرگ سالم است . به اتفاق و راحت تر پوشاندن شلوار، بابا بزرگ را روی تخت خواباندیم. برای شستن دست و صورتم به سمت روشویی گوشه اتاق رفتم.

 

بطری مخلوط شربت قند و عرق نعنا را سر می کشم.مقدارش تقریبن به نیمه رسیده. به سربالایی دیگری رسیده ام. از این زاویه و پشت سرم همه تهران پیداست. گرمای افتاب هنوز  قابل تحمل است. کوهپیمای شادابی از کنارم می گذرد. خدا قوت می گویم. لبخند می زند و می گوید که این سربالایی آخر است.

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۵ |

به نام خدا

 -          اون برگه رو می بینی که روی او شاخه بلندست؟اره عزیزم.همون که زرده، خشکیده ست اینهمه باد داره تکونش می ده و اون انگار هنوز آماده افتادن نیست. اون برگ خشک پدربزرگ منه. حالا بقیه شاخه های درخت رو نگاه کن. اون دونه دونه غنچه سبزهایی که از سرشاخه ها بیرون زدن.یکی از اون غنچه ها تویی. آره عزیزم،فرزند دلبندم .که قراره به امید خدا تبدیل به برگای بزرگ و خوش رنگی بشن.اون درخت گردو هم که همه این شاخه ها و برگها روشه،این دنیاست.

طناب به پاهایم گیر می کند و به ده نرسیده ، شمارشم را قطع می کند. دوباره طناب می زنم . به نفس نفس افتاده ام عادت ندارم و البته از حرکت سنگریزه چند میلیمتری در کلیه ام می ترسم.

حال پدربزرگ هر روز بدتر می شود. درست مثل بازی های نوجوانی.مثل تیکن یا هر بازی مبارزه ای دیگری.گوشه بالا مستطیل باریکی بود به رنگ قرمز.یعنی خون. با هر ضربه ای که از حریف می خوردیم از رنگ قرمز کم می شد به گیم آور نزدیک می شدیم. به وضوح.در پرستاری های شیف ظهر که به عهده من و دایی بود می دیدم که هر روز از خونش کم می شود.

طناب از پشت بدن به جلو پرتاب می شود.هر دو پا همزمان از جا کنده می شوند تا طناب از زیرشان عبور کند.از آنجایی که سرعت رسیدن طناب کند تر از حرکت پاهاست، به ناچار دو بار بالا می پرم.

همه کارت های عروسی پخش شده.پدر بزرگ با پاهای خودش برای درمان سرفه هایی که چند وقتی ست شدت گرفته از شهر کوچکشان به شهر ما آمده.مراحل درمان یک به یک طی می شوند و سرطان ریه آرام آرام آشکار. سیگار کشیدن قد قن شده اما بعد از گذشت 70 سال از اولین سیگاری که کشیده، انگار کمی دیر است.

-          یه وقتی این باغ اینهمه درخت گردو نداشت.نه تنها این باغ. همه باغ های این روستای شهر شده. درخت سیب ارج و قربی داشت.سیب شاهه.سیب لبنانی.سیب ترش. سیب شیرین.سیب قرمز.سیب سپید.سیب زرد. گردو که ارزشمند شد، درخت هاش جای درخت های سیب رو گرفتند.همین پدربزرگ که الان روی تخت بیمارستانه دستش به قطع رگ و ریشه درخت های سیب زیادی آلوده ست...باور کن

در عرض کمتر از ده روز از آشکار شدن بیماری و کمتر از یک هفته مانده به جشن عروسی ، پدربزرگ بستری می شود.مثل کسی که از دردلاعلاجش با خبر شده باشد، امیدی به بهبودی، به زندگی، در چشم هایش نیست.حتی مثل کسی که انتظار نداشته اینطور بیماری و مرگ غافلگیرش کند، با صدای روز به روز خفیف ترش از هیچ برنامه ای برای مردن ، برای دنیای بعد از او حرف نمی زند.انگار که دیگر برایش مهم نیست دنیای بعد از او چه می شود. من، این نوه ای که بغض آلود دست های کم حس و حالش را ماساژ می دهد با دنیای بعد از او چه می کند؟ یا دنیای بعد از او ، با نوه، با همه نوه ها و پسر ها و دختر ها چه می کند؟

هیچ وقت اینطور دچار اضطراب نشده است.داماد، برادر من ، از بیماری و خدای ناکرده مرگ نا به هنگام پدربزرگ نگران است. فقط چند روز به شب عروسی مانده و او از هر کسی که از بالین پدربزرگ باز می گردد درباره وخامت حالش می پرسد و اگر کسی بگوید حالا حالاها نمی میرد چشم هایش از خوشحالی برق می زنند.

-          وقتی که توی بغلم هستی و انگشتم رو توی مشت کوچیکت محکم گرفتی ، این لحظه برام آرام بخش ترین لحظه همه این سی و سه سالیه که از عمرم گذشته.پس ِ گوشت زمزمه می کنم که دوستت دارم و می دونم درست همین لحظه ادای این جمله، دنیا داره برای از هم جدا کردنمون نقشه می کشه.برای اینکه دنیا رو فراموش کنم لذت بخش ترین کار این روزها رو انجام می دم و دستهای کوچیکت رو می بوسم.بارها و بارها می بوسم.

 

روزهای اول بیماری .وقتی که شاید پدربزرگ هنوز از عمق حادثه ای که قراره براش اتفاق بیفته بی خبر است ، از دکترش خواهش می کند که هر کاری از دستش بر میاد انجام بدهد برای اینکه دست کم تا بعد از عروسی نوه زنده بماند.شاید انوقت فکر نمی کرده که انقدر رو به زوال می رود که دیگر برگزار شدن یا نشدن عروسی نوه براش کم اهمیت ترین چیزاست.

دویست طناب می زنم و هر بار و سعی می کنم به تعدادش اضافه کنم. نصفش را حتمن باید دو پایی بپرم و بقیه را ترکیبی. آن بخش از وجودم که بابت کم تحرکی همیشه سرزنشم می کرد، کمی آرام شده. راضی ام از خودم و دست کم طناب از یادم برده که همین روزها قرار است پا به یک سن تازه بگذارم. باید از 32 ساله گی خداحافظی کنم. من ورزش می کنم.یعنی شن های ریز کلیه م دفع می شوند.صورتم دیرتر چروک می شود. آرتروز مفاصل و استخوان ها دیر تر سراغم میاد و ته ش دیرتر می میرم.ولی می میرم. مثل همه آنها که قبل از من مردند. مثل مادربزرگ که آنهمه عزیز بود ولی مرد. مثل پدربزرگ که شاید نمی خواهد ولی دارد تسلیم می شود.دارد بازی را واگذار می کند.

من این روزها از همیشه بیشتر به مرگ فکر می کنم. به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم؟ هر کسی را که می بینم ناخوداگاه به مردنش فکر می کنم. برای همین از دیدن چهره عزیزانم فرار می کنم.حتی از چهره خودم مقابل آیینه. مرگ چهره آدم را زشت می کند. به کمک بیماری با هر مشت، خونی کم می کند و این کم خونی زود خودش را توی صورت محتضر نشان می دهد. 

-          با این خنده ها دلم رو بازی نده ... نذار بازیچه بشم ...به خودم بیام و ببینم دست خالی ام ... تو نمی دونی دلبند ...غافلگیر می کنه آدمو مرگ ...

درست مثل بچه گی.که آنقدر توی کوچه سرگرم بازی می شدیم که حواسمان به تاریکی هوا نبود.وقتی والدین یک همبازی سراغش می آمد و او را می برد به هم نگاه می کردیم وکم کم ناچار به ترک بازی می شدیم. اما یک فرق بزرگ دارد . بازی این دنیا با رفتن یک همبازی یا حتی همه هم بازی ها از هم نمی پاشد.

اگر چه برات سخته .بی حالی و داروهایی هم که می گیری بیشتر آرام بخشه تا شفابخش.ولی برام حرف بزن پدربزرگ.بگو همه این هشتاد و چند سال الان جلوی چشمت، توی ذهنت مثل چیه؟ بگو و نذار راز دنیا همچنان سر به مهر بمونه. بگو چکار کنم تا دنیا غافلگیرم نکنه. بگو چطوری بازنده سرافراز این میدون مسابقه باشم.نه به خاطر کف زدن تماشاچی ها. به خاطر آرامش خودم. بازیکنی که زورش نرسید و بازی رو باخت ولی جزء اون بازنده ها بود که از خودشون راضی بودن.همه توانشون رو گذاشته بودن و با اینکه می دونستن زورشون نمی رسه ولی فهمیده بودن توان باقی مونده، بعد مسابقه به دردشون نمی خوره. هیچ وقت به دردشون نمی خوره.

سه روز مانده به شب عروسی ، نگرانی و اضطراب به اوج خودش رسیده. فقط این را می دانیم که پدربزرگ شاید حتی نتواند ساعتی دوام بیاورد.وقتی همه بزرگ ترها تصمیم می گیرند که حتی اگر پدربزرگ در دو روز آینده بمیرد، صدایش را در نیاورند تا بعد از مراسم ها، داماد و تازه عروس قدری آرام می گیرند.

باید دویدن را هم به طناب اضافه کنم.هرچند که شنیده ام طناب زدن همه عضلات بدن را درگیر می کند ولی دویدن توام با نشاط بیشتری ست. یک دوست کم است برای دویدن.کسی که اهل تندرستی باشد و متقابلن یکدیگر را به ورزش ترغیب کنیم.

یک روز مانده به عروسی پدربزرگ به کما می رود. به گمانم کما در واقع جایی ست که رابطه روح با جسم به حداقل ترین حالت ممکن می رسد . جسم پدربزرگ در ناتوان ترین حالت یک عمر ، توی آی سی یو تنفس مصنوعی می گیرد. دستگاه   شش هایش را ار هوا پر می کند و چند ثانیه بعد دوباره. فقط برای اینکه قلبش از تپش باز نماند. این قلب آخرین دستاویز جسم برای ماندن است. چشم هایش نیمه بازند و آنطرف تر سر پرستار به کسی توضیح می دهد که این حالت چشم ها کاملن غیر ارادی هستند.

-          شاه پسر داریم دوماد ... قند عسل داریم عروس ... نقل تر داریم دوماد ... شعرو غزل داریمعروس   ...عزیزم بخون با من ...اره بخند ...عروسیه عمو جونته...  امشب شبه عروسیه مبارکه و مبارکه ...

به آرزویت رسیدی پدربزرگ. عروسی نوه به خوبی برگزار شد. ما روی استیج بودیم و تو توی آی سی یو. تنها. روز قبل از به کما رفتنت باران شدیدی می بارید. گفتم "ببین چه بارونی داره میاد ماشالله . امسال خدا بخواتد درختا پر بار می شن ". به زحمت سرت رو طرف پنجره برگردوندی و با صدایی که به سختی مفهوم بود،گفتی"چاغاله ها رسیدن؟..."با دایی متعجب به هم نگاه کردیم. وقت چاغاله نبود هنوز. چیزی نگفتیم. و این آخرین جمله ای بود که از شما شنیدم.

 

حتی اگه دوستی نباشد که همراهم شود ، تنها می دوم. می دوم و طناب می زنم. کم کم به مساحت دویدنم حول پارک لاله اضافه می کنم.اونقدر که موزاییکی نمانده باشد که رویش قدم بر نداشته باشم. ضربان قلبم بالا می رود. می دوم و طناب می زنم و نفس عمیق می کشم. و کم کم حس می کنم پاهایم از زمین جدا می شوند. از زمین کنده می شوم و به پایین که نگاه می کنم آدم های پارک،درخت ها، خوضچه ها و همه چیز کوچک و کوچک تر می شوند.

 

وقتی سر پرستار همه کلیدها را آف می کند سه روز از عروسی گذشته، تو با خیال آسوده ،فارغ از همه رنج هایی که در این دوره بیماری کشیده بودی از آی سی یو بیمارستان  بیرون می زنی.

خیلی سخت نیست حدس اینکه کجا می روی.همه می دانیم . مادربزرگ بساط آبگوشت تنوری اش را مثل همیشه برپا کرده و زیر درخت بادام صحرا ، که تازه یعضی شکوفه هایش تبدیل به چاغاله شده اند، انتظارت را می کشد. همیشه نگران تشنه گی درختان باغ بودی ولی حالا می بینی که آب چشمه از کنارشان جاری ست و سیراب سیرابند. سلام ما را به مادربزرگ برسان و جای من، دست هایش را ببوس . یک دل سیر نکاهش کن و بگو که امیر، دلش برایت تنگ شده.خیلی.

نوشته شده توسط امیر شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

به نام خدا

 

1

دختری که متصدی ست فرمی را به همراه یک خودکار روی پیشخوان می گذارد و می خواهد که آن را پر کنم. شروع می کنم به نوشتن.نام پدر.می نویسم علی.شماره ملی.لحظه ای مکث می کنم.بعد می خندم.می خندم و تنم می لرزد و گوشه چشم هایم خیس می شود. این بار پدر ، خود منم.باید اسم خودم را بنویسم. بر خلاف همه فرم هایی که باید نام پدرم را می نوشتم اینبار پدر منم و آمده ام تا برای فرزندم شناسنامه بگیرم.دستم می لرزد هنگام نوشتن.

2

یک بیماری نا شناخته سراغم آمده. مدام حالت تهوع دارم . نفسم تنگی می کند و هیچ اشتهایی برای غذا خوردن ندارم. هر روز صبحم را با دلپیچه آغاز می کنم و تا ظهر ادامه دارد . انواع و اقسام داروهای معده و روده را می خورم اما جرات مصرف داروهای ضد افسردگی را ندارم.از ترس اینکه مبادا وابسته شوم ، دچار عوارض دارو ها شوم . اما هر چه می گذرد و در برابر بیماری نا توان تر می شوم، بیشتر به منشا روانی بیماری ام یقین پیدا می کنم. موجودی پا به زندگی مان گذاشته که با آمدنش ترس و اضطراب در روح و روانم ریشه دوانده. اگرچه به خواست خودمان بوده و البته لطف خداوند اما من مضطربم. و این اضطراب گوارشم را به هم ریخته و هنوز در برابر مصرف آرام بخش ها مقاومت می کنم.

مدام از خودم می پرسم چرا از قبل تر ها پیش بینی چنین وضعیتی را نکرده بودم و گذشته را مرور می کنم. بعد می رسم به روزهایی در گذشته که حس می کردم با آمدن بچه ، دگرگونی ِ نا به چاری در راه است.

 

3

نورتریپتیلین 10، هر شب  یک قرص. رفته رفته بهتر شده ام انگار. با دلپیچه صبحگاهی کنار آمده ام و اشتهایم بهتر شده. اگرچه اضطراب یکباره می آید و به دنبالش نفس تنگی و تهوع اما چون می شناسمش و می دانم پایدار نیست از من عبور می کند یا من از ان می گذرم.فرزند از چهل روزه گی گذشته و ما برای داشتنش هر روز بیشتر از دیروز شکرگزاریم.

 

4

با گذر از سه ماهه گی کم کم معنی حرف عموزاده ای که چند سال زودتر از من صاحب فرزند شده را درک می کنم...

-  می رسه روزایی که به شوقش خونه می آی و خستگیتو زمین می ذاری

 با خنده ام می خندد و با خنده اش می خندم. بغلش می کنم و وقتی به اتفاق مقابل تلویزیون دراز کشیده ایم، پس گوشش زمزمه می کنم که من حریص لحظه های پیش رو نیستم. مبادا برای بزرگ شدن عجله کنی دلبند. 

نوشته شده توسط امیر جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ |

 

به نام خدا

خدا کنه از بین همه اون میلیونها ،اونی رو انتخاب کنی که بیشتر شبیه توئه.من یه نمونه کوچکتر از تو اگه داشته باشم اونوقت همبازی بچه گی های تو می شم.شادمانه

دست بچه گی ها تو می گیرم و دنبالت راه می افتم. هر جا که تو بگی میام.همه دستت توی دستم جا می شه و اونوقت قدم هامو باید اونقدر کوتاه بردارم تا مبادا ازت جلو بزنم.

من پا به پا قدم برداشتن بچه گی های تو رو کم دارم. اونقدر که خوابت ببره از خستگی و من کنار بزرگسالی تو ،اینبار در نقش والدین ، بزرگ شدنت رو تماشا کنیم.خودخواهانه

دلم نمی خواد بزرگ بشی دلبند.به شیرینی های تو دلبسته شده ام و حرصم می گیره از اینهمه شتاب زمانه.تو را به همه آن پا به پا رفتن ها، هم بازی شدن ها و روی دوش سواری دادن هام قسم، راضی نشو به سرعت این قد کشیدن. این بزرگ شدنت بهای گرونی از من طلب می کنه.هنوز نیومده رنگدانه عوض کردند بعضی از محاسن و خیلی زود می بینی که این خمی قامت و صدای خش دار ، دیگه بازی بچه گی نیست و رسم این دنیاست.

قول بده.قول . که درنگ کنی.من برای پدر و مادرم نکردم و حالا پشیمانم و از تاوانش می ترسم.تو درنگ کن. قول بده برای بزرگ شدن عجله نکنی. من توی لحظه اولین لبخند، اولین نشستن، اولین غلت زدن ، اولین بار ایستادن روی پاهایم ، نماندم و زود از شوق و اشتیاق پدر و مادرم برای تماشای این صحنه ها گذشتم، تو نگذر. بمان. در همان لحظه بدون هیچ عجله ای برای ادامه دادن، بمان تا یک دل سیر ، نه ،هزار دل سیر به جای خودم ،به جای مادرم، پدرم و همه نیاکانی که تماشا کردنشان طولی نکشید، تماشا کنم.شوق خرج کنم و اشک شوق بریزم. بیا تا با هم رسم این زمانه را دست کم، کند کنیم.چوب لای چرخش بگذاریم و به ریشش بخندیم. به ریشی که ریش پدرم را سفید کرد.ریش پدر بزرگم و ریش ِ ...

پدر عزیزم. مادر مهربانم . دلم برایتان تنگ شده.ببخشید که اینقدر زود بزرگ شدم.

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ |

به نام خدا

 32 ساله گی چیزی شبیه خوابیدن روی آبه.از یه طرف غرق لذت این آرامشی و از طرف دیگه هر موج کوچیکی ممکنه آرامشتو بهم بزنه.از یه طرف  دلت لک زده بود برای درک دوباره این حس لذیذ و از طرف دیگه به محض اینکه تنت به آب می خوره دلت می خواد بالا بیاره.خودتو جای اون دو تا جوونی می ذاری که به هزار امید و آرزو سوار هواپیمای مالزیایی شدن و حتی به روحشون هم خطور نمی کرد که ممکنه تنها چند ساعت بعد ...

زیر دوش آب سرد، با خودم تکرار می کنم:من از استخر،از دریا،از اقیانوس متنفرم...

بی توجه به همه علایم ممنوعیت شیرجه،شنا در طول استخر،روی لبه همه ظرفیت شش هایم را از هوا پر        می کنم و وقتی با خودم قرار می گذارم که یک دقیقه دیگر بپرم،خودم را غافلگیر می کنم و همان ثانیه اول شیرجه می زنم.هر چه پایینتر می روم ،بر خلاف فشار بیشتر هوا سکوت بیشتری حس می کنم.

در آخرین حد ممکن از عمق، در بالاترین حد سکوت با خودم تکرار می کنم و کلمات همزمان با حباب از دهانم خارج می شوند:

من از هیاهو،از فریاد،متنفرم

  آفتابی که از پنجره به داخل می تابه ، شاید قسمتی از عکس هامون رو خراب کنه ولی این گوشه از خونه تنها جاییه که همه می تونن توی یک قاب کنار من جمع بشن و رو به دوربین لبخند بزنن.

32 ساله گی درست شبیه این لحظه ست.همین ثانبه ثبت عکس دسته جمعی وقتی فکر یه بچه دنبال تموم شدن عکسبرداری و شروع به خوردن کیک تولده و فکر من که دلش می خواد زمانو همین جا ثابت نگه داره و صورت تک تک عزیزانش رو با همه فکرای توی سرشون، نوازش کنه و پیشونی شون رو ببوسه.کات.

نوشته شده توسط امیر یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۳ |

به نام خدا

برای اولین بار، توی این مرحله از زندگی ش دلش نمی خواست زود به ته ش برسه.بر خلاف همه گذشته هایی که پشت سر گذاشته بود. برخلاف همه وقتهایی که عجله می کرد.حرص می زد تا زود تر به ته  ماجرا برسه. اما اینبار،اینجای زندگی باید همینجوری ادامه پیدا می کرد.نه اینکه همه چی براش آروم بود، هیچ حادثه ای اتفاق نیفتاده بود،هیچ آرزویی نداشت. نه . ولی وقتی همه چی رو از گذشته ها و حال کنار هم می گذاشت ،به این نتیجه می رسید که اینجا شاید پیک خوب منحنیه زندگی شه.

کی از آینده خبر داره؟ از کجا معلوم که این منحنی قرار نباشه بالاتر بره؟شاید کسی بگه که موندن توی یه مرحله درجا زدنه ولی اگر هم باشه،که نیست من این درجا زدن رو دوست دارم.این از اون درجا زدن هاست که ازش خسته نمی شم.باهاش سر کیفم.شاکرم.اینجا ، از اون جاهاست که نشستی روی یه بلندی و درحالی که داری نفس نفس می زنی ولی حالت خوبه.مسیری که اومدی رو نگاه می کنی و خرسندی از اومدن ولی با اینکه دلت نمی خواد، سختی راه یادت می افته و خم می شینه به ابروت.

من باید همینجا،روی همین تیکه سنگ صاف و گرم از گرمای آفتاب بشینم و خستگی در کنم.نه برای همیشه. نه .تا وقتی که نیروی از دست رفته رو بازیابی کنم و بعد از مرور راه اومده برای ادامه برنامه ریزی کنم.نقشه بکشم و برای احتمال برآب شدن هر نقشه ،نقشه پشتیبان پیش بینی کنم.

اون بالای کوه،می دونم که یه راه صافه. ولی من نمی خوام مثل گذشته ها، برای رسیدن به ته ش عجله کنم . می خوام همین حالا،همین جا که خورشید وسط آسمونه ازش گرم بشم.هم اون پایینی که ازش اومدم و هم اون بالایی که هنوز نرفتم، سرده.سرد.

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ |

درست وقتی که توی صحن جامع رضوی، روی لبه حوض آب نشسته بودم و به شما فکر می کردم،حتی یه درصدم امکان نمی دادم که ممکنه اونجا باشین.

اما بعد ها شنیدم که بودین.درست همون موقع و من حتی اتفاقی، توی یه صحنی ندیده بودمتون.شاید روی ویلچر نشسته بودین و ماسک هم به صورت داشتین یا شاید اونقدر حالتون بد بوده که نتونستین از هتل بیرون بیایید.

بعدها، حتی بعد از خاکسپاری و سوم و هفتم و چهلم، به حد و اندازه اون استیصال فکر می کردم. تا به خودم می اومدم می دیدم که ذهنم داره تیکه تیکه شنیده هایی که دیگران درباره تون گفتن با همه دیده ها و شنیده هایی که خودم از زبون کم حرفتون به یاد دارم،کنار هم می ذاره و سعی می کنه به یه تفسیری برسه.

برادر شهید بودین و ما توی اعلامیه بود که خوندیم و فهمیدیم.دکترتون گفته بود که توی تمام سالهای طبابتش تقلای شما برای زنده موندن باعث حیرتش بوده.خداپرست شاید بودین اما ائمه رو ...  .هه.یاد شوخی هایی که باهاشون می کردیم و شما هم با ما می خندیدین به خیر.

ذهنم مدام به حد درماندگی آدمی فکر می کرد که اومده بوده برای زیارت.شاید هم آورده بودنش. شاید قسمش داده بودند به جان آریا و به خاطر آینده اش. اما به هر حال اومده بود.با پای خودش.هر چند زنش زیر بغلش رو گرفته باشه.هرچند خدا نخواد.هر چند بمیره.هرچند تا مدتها،هر شب روز، ذهن یکی مثل منو درگیر خودش کنه.درگیر اعتقادات خودش.خود من.خود اطرافیانم.نزدیکترین عزیزانی که نماز نمی خونن هنوز.یا ترک کردن که خدا تو دلشون باشه.بگذریم.

راستی مهندس ممنون. تو تموم این سالهای اخیر به اندازه امسال توت نخورده بودم.یه دل سیر.توت های شیرین و درشتی که اطراف قبرستان با صفای محل دفنت بود.دور از این تهران خراب شده.یه چیز دیگه.اگه بودی و مث هر روز قرار بود صبح با هم همکار باشیم و کنار دستت بشینم بهتون سفارش می کردم برنامه ای رو که این شبا حول و حوش ساعت 9 از شبکه آموزش پخش می شه ،ببینید.اسمش فکر کنم "قند پهلو"ئه.چون می شناسمتون می دونم خوشتون میاد.ببینین حتمن.

نوشته شده توسط امیر یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ |

به نام خدا

 

اول با یه کولون ساده روده شروع شد.بعدش آزار و اذیت ها بیشتر شد.کار به روش های تشخیصی پیچیده تر و ته ش تیکه برداری و آزمایش و تشخیص سرطان.

جراحی نکن مهندس .تو رو به خدا.این دکترا رو که می شناسی با اون درصد کمی که برای موفقیت عمل در نظر می گیرن خامت می کنن.به خاطر آریای چهار ساله که اونهمه دیر دنیا اومد.

شیمی درمانی مدتیه که شروع شده.جراحی موفق نبوده.با دستیار شوخش به ملاقاتش رفتیم و بالای سرش ایستادیم.پروژه های در دست اقدام رو یکی یکی بهم یاد آوری می کنه و من همه ش می گم که ایشالا با خودتون ادامه ش می دیم. پدرش پیر هست ولی سرحاله.دل زنده س.می گه خوبه که اومدین. روحیه ش عوض شد.دوستای دیگه ش هم میان.مهندسای قدیمی و با سابقه. درباره امید باهاش حرف می زنن و پدرش منو کناری می کشه و حکایتی برام تعریف می کنه از مردی که یه مریضی ناعلاج گرفته بوده و رفیقاش همه ش می اومدن و متهمش می کردن به نا امیدی.

حال مهندس خوب نیست.زنش می گفت درمون دیگه جواب نمی ده.زده به ریه هاش.شما فقط یه همکار نبودین براشون. یه رفیق قدیمی هستین.دعوای اون روز مهندس هم باهاتون به خاطر اعصاب خوردیش از بی خوابی های شبونه س.درد نمی ذاشت بخوابه.برید به دیدنش. شاید یه طورایی حلالیت می خواد.

راستی یادتون باشه اگه رفتین از امید باهاش حرف نزنید.هیچی.خنده م به خاطر حکایتیه که باباش تعریف می کرد.نه جدی. شما ایمانتون قویه.درباره اون ور دلشو قرص کنین.می دونین که از اولشم اعتقادی نداشته. هیچی دیگه. طرف آخر سر جوش میاره و به رفیقاش می توپه که حالا خوبه که من نا امید شدم، شما اگه بودین که می ریدین به خودتون.

نوشته شده توسط امیر یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ |

به نام خدا

در آستانه 36 ساله گی با پدر و مادر پیری زندگی می کند و خواهری که منگل به دنیا آمده و چند سالی از او کوچکتر است.

بعد از اینکه از کارمندی خسته شد، خودش را با انواع کلاس های خودشناسی و کائنات شناسی سرگرم کرد و سعی می کرد بیشتر به خواهرش رسیدگی کند که احساس ترحم زیادی نسبت به او داشت. و حتی به خاطراو بود که رشته روانشناسی کودکان عقب مانده ذهنی را در دانشگاه انتخاب کرد.

با اینکه با دوستان مجردش گاهی جمع می شوند و می گویند و می خندند به اینکه شوهر ندارند چون شوهرانشان در جنگ شهید شده اند. اما خوشان بهتر از هر کس دیگری می دانند که خواستگارانی کم یا زیاد داشته اند که هر کدام را به دلیلی و همه را  به این عقیده که حالا حالاها وقت دارند و هنوز بهترینی به خواستگاریشان نیامده، رد کرده اند.

اما حالا یک اتفاق بد افتاده.چیزی که هیچوقت فکرش را نمی کرد. همیشه خیال می کرد این پدر است که سرحال نیست. هر روز بیمارتر می شود.شربت افیون هم حتی دیگر کارساز نیست.اما مادر سرپاست.هوایش را دارد. خیلی بیشتر از برادر و خواهرهای بزرگتری که هر کدام سرشان به زندگی خودشان گرم است.

تا اینکه یک روز فشار خون مادر بالا رفت.چشمهایش سیاهی رفت و گوشه ای افتاد.کارش به بیمارستان و آنژیو کشید و سه رگ گرفته روی دستشان ماند.

روی صندلی همراه اتاق بستری مادر در بیمارستان دراز کشیده و به دستگاه اتوماتیک اندازه گیری فشار خیره مانده. سعی می کند همه تعلیمات کلاس هایی که می رفته را به کار بگیرد و افکار مثبت داشته باشد اما حال عمومی مادر خوب نیست.اگر او نباشد با خواهر ناسازگاری که وابسته گی زیادی به مادر دارد و پدر مریض احوالی که دیگر مدتهاست درکش نمی کند،چه کند؟.

شمع روی میز بالای سر مادر دود می کند و در حال تمام شدن است.خم می شود تا شمع دیگری را از پاکت شمع هایی که خودش درست کرده و همیشه همراهش است،از توی کیفش بردارد اما لحظه ای در انتخاب رنگ شمع مستاصل می شود. از بین سپید،صورتی ،یاسی ،قرمز و سبز،شمع یاسی رنگ را جای شمع قبلی روشن می کند که مادر چشمهایش را باز می کند و دستش را می گیرد و می خواهد کمکش کند تا کمی روی تخت بنشیند. 

نوشته شده توسط امیر جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

به نام خدا

از خاله م می شنوم که می گه اون بنده خدا که مُرد،36 ساله ش بود. فلانی و بهمانی هم یادمه که توی همین سن مُردن.اصلن این 36 ساله گی سن خطرناکیه.هر کی به خیر ردش کنه دیگه زنده می مونه.

این حرف می ره یه گوشه ذهنم و گاهی بهش فکر می کنم.اون بازیگرم راستی 36 ساله بود.

نوبت فوت کردن شمع ِ کیکِ تولد سی و یک ساله گی که شد ، دلم خواست همه هوای گرفته شُش هام رو خالی کنم و هوای تازه فوت کنم. هوای بارون زده بهاری بود و به نظر از همیشه تازه تر.درست مقابل پنجره نشسته بودم و نسیم توی صورتم می خورد. دور و بر خودمو خالی فرض کردم و بی توجه به همه چشمهای کنجکاو،چشمها و دهانم رو بستم و از راه بینی نفس عمیق کشیدم.به شماره.هزار و یک.هزار و دو.هزار و سه.هزار و چهار و هزار و پنج.

یعنی دست کم پنج سال دیگه وقت دارم یا شایدم نه.ولی من امیدوارم. چشم هامو باز می کنم و لبخند می زنم. شعله رقصان شمع رو نشونه می گیرم و فرمان آتش را صادر میکنم.همه فوت می کنند. می خندیم و دست    می زنیم و هورا می کشیم و عکس یادگاری می گیریم.

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ |
 
پروفایل